غروب سرخ یک مرداب
سکوت سبز یک غوک
و انتظار مگسی...
پی نوشت: نمی دانم تا کی باید هر سبز می نویسیم پی نوشت اضافه کنیم که سیاسی نخوانید.شما می دانید؟
ـ عزیزم با خودم فکر می کردم که تو چرا اینقدر من رو دوست داری.
ـ کی؟ من؟ من غلط بکنم.
ـ حالت چطوره نسیم؟
ـ حالم؟حالم داره ازت به هم میخوره
ـ آها. خوب شد گفتی. من احساس کردم داری عاشقم میشی.
همیشه در صدی از شانس هست که برای در صدی از مردم اتفاق میوفته. اون هم درست زمانی که توقع اومدنش رو ندارند.مثلن ممکنه در یک غروب جمعه ی دلگیر باشید یا در یک عصر پنجشنبه ی شاد و اصلن چرا راه دور برویم همین فردا صبح اول وقت دوشنبه ی بارونی پائیز.از خواب بلند می شی و میبینی یکی در خونه رو میزنه. میری باز می کنی و می بینی . به!!! شانس!!!
بیچاره کارتون خوابها
که خونشون در نداره.
- چجوری بود؟
ـ فکر کنم ۲۰ بشم
ـ الهی قربونت برم دختر با هوشم . من همیشه به تو و استعداد و نبوغت می بالم
ـ از ۱۰۰
ـ پاشو ظرفها رو بشور
به تمامی کسانی که با اهدافی خاص از جمله درس خوندن،وبگردی، مطالعه آزاد و ... تمام ساعات شب را بیدار می مانند و تا لنگ ظهر می خوابند:هیچ خوابی خواب شب نمیشه. حالا فرض بگیریم که خواب روز جای خواب شب رو بگیره و جای ناهار رو با شام بشه عوض کرد اما انتظار که ندارید سر ظهر همه ی رستوران ها نون و پنیر و چای شیرین سرو کنند ؟البته غیر ممکن وجود نداره . چرا که نه!؟از مشاغلی که شیفت شبکاری اجباری که دارند که بگذریم ، تنوع هم لازمه ی زندگیه. فلذا در همینجا اعلام میشود نظر اینجانب و سایر دانشمندان نقض شده و ارزش قانونی دیگری ندارد.
من نمی دانم اولین بار کدام شیر پاک خورده ای این قانون" همه یا هیچ "رو به من یاد داده،که هنوز هم که هنوز است گاهی وقتها نمی توانم از ذهن ام پاک اش کنم و مثل آدم های کور رنگ رفتار می کنم.
پی نوشت: لجبازی با قاطعیت فرق دارد همانگونه که آزادی با آزادگی
یکی نبود بیاید به ما بگوید قبل از آنکه دنبال ارتباط بر قرار کردن با دیگران باشیم بیاییم بگردیم راهی برای ارتباط بر قرار کردن با خودمان را پیدا کنیم؟من چرا امروز با خودم دعوا داشتم؟ چرا از دیروز با خودم حرف نمی زنم؟آهای نکند تو آمده ای راه مرا دزدیده ای با خودت برده ای حالا همان را نشان من می دهی و ساده لوحانه فکر می کنم این از اقبالِ بلندِ من است یا از مهارتِ پیچیده یِ تو ... که راه مرا به خودم نشان می دهی...... ها؟!!!!!
از بالای پشت بام آمدم پایین.تمام پله ها را یکی یکی و باآرامش طی کردم.فکر کنید بخواهید از طبقه صدم یک آسمانخراش خودتان را به سطح برسانید آنهم از طریق راه پله ی اضطراری ...با نگاهتان که همواره رو به زمین باشد تمام موجودات روی زمین زیر پایتان را از آن ارتفاع ببینید آنهم از بین حصار پروفیل پله های فلزی آبی رنگ شیک، آبی ِآسمانی ، بدون اینکه به آسمان نگاه کنید.حسی شبیه هبوط واگر دستتان را از نرده ی کناری بردارید و چشمانتان را هم ببندید به آنی تبدیل می شود به حسی شبیه سقوط .دریای متلاطمی ست. مخصوصن اگر تب هم داشته باشید و یا خسته و کوفته هم باشیدکه حجم و ارتفاع در ذهن تان کمی اغراق آمیز تر از قبل جلوه می کند...به همکف رسیدم. "خیال دلم"راحت شد. کودکی های درونم هم که بیدار شود ، لا اقل ترس سقوط نیست.ترس های بزرگ شده ی مسموم.. که دیوانه کننده اند ،حتی اگر همیشه دروغ باشند.شنیده ام خوابیدن در طبقه ی همکف یا زیر زمین آرامش بیشتری دارد نسبت به آن بالا بالا ها. ..با این تحلیل که به قلب آرامش زمین نزدیکتر می شویم. امتحان کردنش که ضرر ندارد. شاید اصلن بروم پی اش ،غاری، دخمه ی دنجی، جائی... پیدا کنم و آرام بگیرم.
پی نوشت:در حال حاضر غار و دخمه ای در کار نیست. نصف شب است و مثل یک دانشجو ی تنبل که شب قبل از امتحان را تا گُل صبح و به زور چماق ِ چای و قهوه بیدار می ماند که مباد فردا یش گندی بزند به درس پاس نشده، بکّوب در حال علم آموزی و دانش افزایی می باشم . باشد که مقبول افتد و فردا امتحان آنفلو آنزا را رد نشوم .که ۱۰ امتیازی است و مرا آن امتیاز بسی واجب. البته واضح ومبرهن است که جنبه های دیگر قضیه که همانا اطلاعات عمومی نیز باشد مــــدّ نظر شخص شخیص می باشد تا حدودی.:)
پیغام داده ا ی که...
قدم بر چشمهایم می گذاری
و من
کلید های پیـــــانو را قسم داده ام که...
به زیر انگشتهایم
پُر شور برقصند
این یک شعار بو دار است!؟
اوبا ما، اوبا ما، یا با اونا، یا با ما
پی نوشت: لطفن به بالا ترین نرود
هیس...
آسوده بخواب دلبندم، دلِ در بندم
مبـــــ ـاد که تپش های سودائی تو
کودکی های درون مرا
دوباره بیدار کند
حکایتِ ساده ی حزن انگیز ...
دیوانگی های پسرک بیچاره ای
که برای عاشق شدن
همیشه جیب هایش
از قلب اش
کــــوچکتر مانده است
گر چه در کام جهان تجربه ات شیرین بود
تلخی دوری و حسرت به دلم شیرین تر
رود های پریشان
در آغوش دریا
آرام می گیرند
این لحظه هایِ درد آور ِسخت
رسوبِ سرد تجربه ها
اینجا
دلتای حاصلخیزِ ذهنِ من است
همین یک جمله را هم بنویسم و بروم دیگر دنبال کار و زندگی و خور و خواب. میدانید بعضی ها عشق دوست داشتن دارند.و بعضی ها هم عشق دوست داشته شدن. بعضی ها هم عشق هردو تا یعنی هم دوست داشتن و هم دوست داشته شدن. اما گروه چهارمی هم هستند که فقط کِرم دارند.
پی نوشت:ندارد
نمیدونم چرا بعضیا عشق"عسل " گفتن دارند در حالیکه حتی فرق"هانی "و "هلاهل "
رو هم نمی دوند دیگه چه برسه به"انگبین "و "هندوانه ی ابوجهل".
.
پی نوشت۱:یک ضرب المثل هست که میگه:درسته که ته خربزه شیرینه اما در مثال آوردن برای شیرینی، آنچه مسلّم عسل در اولویت هست.
پی نوشت۲: اگر هم ضرب المثل نیست به هر حال زیاد که بکار ببریم قابلیت ضرب المثل شدن رو که داره.
نمی دانم چرا فکر میکنم وقتی نوشتنم نمی آید حتمن یکی آمده و قلم مرا برداشته است .هیچ فکر نمی کنم آخرشاید این خودم بوده ام که به زور می خواستم قلم بیچاره را بچپانم در دست کسی تا او برایم بنویسد و شاید هم بخواند و بعد هم گیج مانده ام که چه بر سر من آمده است.همیشه از عادت و روز مرّگی بدم می آمده است و همیشه هم از هر چیزی که بدم می آمده درست همان به سرم می آمده است. این تقریبن در قاموس خود شناسی ام جزو بدیهیات محسوب می شود وبدتر از آن عادت کردن به چیزی یا کسی .خوشبختانه یا متاسفانه قبل از اینکه به هم عادت کنیم و حالمان از هم به هم بخورد، ترک عادت کردیم و به جای مصرف ضد تهوع ،بالا آوردیم. همین.
خانه ی سبز ، سبز می ماند حتی وقتی که"مسعود رسام"هم نباشد.
- پسرم اگه گفتی علم بهتره یا ثروت؟
ـ ۲۰ تومن بده تا بگم بابا.
من موندم از این آهنگ فرانسوی قدیمی که از ظهر تا حالا شونصد بار گوش کردمش ـ الان که هیچی نمی فهمم اما اگر حد اقل یک کلمه اش رو می دونستم معنی اش چیه ـ اون وقت چند باراین کار مزخرف رو تکرار می کردم ؟!
پی نوشت: عمرن اگر رو داشته باشم که لینک اش رو بذارم اینجا
پی نوشت ۲: فقط به خاطر لیدی عزیزم و فرانچسکو ی عزیزش:
دانلود موزیک “aimer jusque l’impossible” از Tina arena اینجا و متن موزیک از اینجا ( فایل word )
آهای...
می دانم چروکهای دلِ مرا صاف می کنی
آخر با اُتــــ ــو
!!!
؟
اگه بخوان در مشهد طرحی برای ترافیک برنامه ریزی کنند بهترین طرح ،پخش یکروز در میون "ملاقات با جومونگ در مشهد "هست. البته بهتره که ساعت ۷ تا ۸ صبح پخش بشه.